شعر استاد غلامرضا سازگار
ملـک نـار سـرآورده به فرمان حسین
ملـک آب به فکر لب عطشان حسین
ملک بـاد شده سر به گریبان حسین
ملک خاک شده خاک بیابان حسین
آسمان سوخته و شعله به عرش افتاده
یا که از اوج فلک عرش بـه فرش افتاده
فـاطمه آمــده از خلـد بــه استقبالش
مــردها کشتـه و زنها همگان دنبالش
نه عجب گرکه خدا فخر کند بر حالش
الـف قـــامـت ذریـــۀ زهــــرا دالش
داغها دیــده ولــی با دل مســرور آید
تیغها گوش به فرمان که چه دستور آید
نیــزه دسـت عـــدو منتظـــر فـــرمانش
تیــرهـا یکســره در بنـد کمـان گریانش
تیــغهـا عــاشـق زخــم بــدن عـریانش
سنگها لاله و نسرین و گل و ریحانش
مرگ، پروانهصفت دور سرش گردیده
داغ دلـدادۀ زخــم جگـرش گـردیده
انبیا بسته صف از بهر فداکاری او
همه گشتند علم بهر علمداری او
بـاز گشتند بــه دنیـا ز پی یاری او
او فروشنده، خدا گرم خریداری او
روح جبریل زند بال به دور سر او
ملکالموت شده بندۀ فرمانبر او
شد سراپا سپر و منت شمشیر کشید
بهــر هــر زخــم ز دل نعــرۀ تکبیر کشید
عشـق را بـر تـن مجروح به تصویر کشید
از پـی تیــر دمــــادم جگـــرش تیر کشید
تیـرها در خـط پــرواز پــر و بـالش بود
دیده سوی حرم و دل سوی گودالش بود
حـق نـدا داد که ای مقتل تو دامانم
مــانده تــا لحظـۀ آخـر به سر پیمانم
دوست داری ز عدو داد تو را بستانم
همـه یـاران تـو را خود به تو برگردانم
تا صف حشر فراموش، قیامت نشود
ذرهای بـر در مـا کـم ز مقامت نشود
گفـت ای وقــف تــو از روز ولادت ســـر من
رب مـن صــاحب مــن خــالق مـن داور من
این تو این قاسم و این اکبر و این اصغر من
گـو دو صـد مرتبـه صدپــاره شـــود پیکر من
خوشترین لحظۀ من لحظۀ سر باختن است
پیش دشمن سپــر من سپر انداختن است
دوست دارم نبود نقطۀ سالم بـه تنم
زخـم پیـوسته شود مرهم زخـم بدنم
پیـرهن پــاره، تنــم، پـــارهتر از پیرهنم
سر گرفتم به کف و ذبح عظیم تو منم
سینۀ خویش به شمشیر بلا کردم باز
تـو مـرا خواستهای کشته ببینی زآغاز
بـــود بــر سجــدۀ تسلیــم رخ چــون قمـــرش
نیــزههـا بـود کــه میرفــت فـــرو در جگــرش
در همان حال که لبتشنه جدا گشت سرش
اشک میریخت به رخسار خود از چشم ترش
سر جدا شد ز تن و ذکر حقش بر لب بود
چشمش از دامن قاتل به سوی زینب بود
ای خـداونـد بــه زخـم تـن عـــریان حسین
به تن غرقه به خون و لب عطشان حسین
بـه فــــداکــــاری و ایثــــار جــوانان حسین
بــه نمــــاز سحــــر و نغـمـــۀ قـرآن حسین
تو کز این غم زدهای شعله دل عالم را
شرری زن که بسوزی جگر «میثم» را
=========================
=======================
پرونده ادبیات عاشورایی
حالا که خلیل کربلا بیدار است
تاریخ دوباره در پی تکرار است
آهسته به چشم خواهرش می گوید:
هنگام جدایی از پسر, دشوار است
الهه صابر
عشق هفتاد و دو دل را از کجا آورده است؟
خواهر از صحرای غم یاد تو را آورده است
خیمه خیمه آتشش میزد نگاه نافذت
خون شیون خورده اش کرب و بلا آورده است
کاش آقا لحظه ای مهمان ما هم می شدی
شهر من با چشم باران توبه ها آورده است
شانه ی بابا نباشد خانه ویران میشود
داغ دوری را سکینه یاد ما آورده است
بی گناهی ،سر به روی نیزه سوغاتت کنند
رسم "موتٌ خیر" ها را کربلا آورده است
عشق میجوشد از این دریای غیرت ها ولی
این لب خشکیده حسرت خونبها آورده است
آه سلطان غزلهایم غریبی می کند
با دل خونین خود امشب شفا آورده است
جیران قربانی
========================
امور تربیتی دبیرستان شهید مقصودی از 1394...
ما را در سایت امور تربیتی دبیرستان شهید مقصودی از 1394 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 117
تاريخ: يکشنبه
24 بهمن
1400 ساعت: 23:24